تبليغاتX
ミایستگاه صلواتی دختراو پسرای باحال دنیاミ


ミایستگاه صلواتی دختراو پسرای باحال دنیاミ

مرکز بین المللی پخش عناوین باحال برای بچه های باحال

بچه ها اینروزاتااسمه کربلامیاددلم پرمیکشه

 

امام حسین دلم واسه بین الحرمینت تنگ شده......

 

واسه اون دوتاگنبدایه قشنگت وای یادم نمیره چقدبه دل میشسن....

 

امام حسین اجازه ی اومدن به کربلامومیدی؟؟

 

------

نسرین

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 2:15 توسط الهام و نســـــــــرین| |

من حسینم که جهان واله و حیران من است

ابر و باد و مه و خورشید به فرمان من است

جد من احمد مختار قریشی نسب است

پدرم حیدر کرار امیر عرب است

مادرم فاطمه خود خلقت جهان را سبب است

من حسینم ضربان دل من یا زهراست

نقش دیوار و در منزل من یا زهراست
----------
نسرین
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 0:54 توسط الهام و نســـــــــرین| |

عجیب است دریا...

همین که در ان غرق می شوی

تو را پس می زند...

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف

از شانه های ادم برفی؟

 

نسرین...

--------------

الهامی کجایی؟الهام می خوام وی بدم حالادیگه.راسی کتاباکتاب خونه روچیکارش کنم به جونه خودم ایندفعه دیگه مسئولش بالنگه کفشش دنباله میکنه که از سینه دیواره راس بالابرم!!!!

هاهاها بدشم من میدونی چی میگم ؟میگم تقصیره توهه بچه پررو.......بروحالشوببر.

پاشوبیادیگه دلم کوچول شده بلات

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 1:28 توسط الهام و نســـــــــرین| |

انیمیشن های متحرک عاشقانه

بچه هاجونی برا کنکوره منوالهام دعا کنین...

 

نسرین

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 22:12 توسط الهام و نســـــــــرین| |

   

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

 

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

 

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

 ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست هنوز !

 او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

 

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست هنوز 

و چرا غصه ؟ چرا !؟!  

 نسرین

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 5:12 توسط الهام و نســـــــــرین| |

مينويسم تا يادم بمونه، يادم بمونه که چی بر من گذشت..

 مينويسم تا اين روزای تلخ رو بعد ها به خاطر بيارم که کجا وايستاده بودم و به کجا رسيدم..

مينويسم در حالی که نويسنده نيستم اما نوشتن رو دوست دارم..

---------------

من...
حدس ميزنم
که مرا مثل خنده ات
از ياد برده ای

---------------------------------------

نسرین

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 5:46 توسط الهام و نســـــــــرین| |

دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌
کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک
برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
 
گروه گل یاس

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.
 
گروه گل یاس

کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.
در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.
 
گروه گل یاس

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ،
ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین
قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند .وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش
کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد .
در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند
بسیار خوشحال هستند.
 
گروه گل یاس

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد. طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.
 
گروه گل یاس

کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد.
دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان
و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند
و تمام مدت لبخند بر لب دارد
ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است
مهم نیست چقدر دوام می آورد.
 
گروه گل یاس 
 
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
به سرعت ببخش
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب‌هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آن طور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم
 
----------------------
نسرین
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 6:11 توسط الهام و نســـــــــرین| |

اگه از تو ننوشتم ؛ فکر نکن سرم شلوغه

توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم

من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی

مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی

من می خواستم تو خیالم ، از تو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، راز چشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم

با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم

حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم

شاید امروز که سیاهی ، رخنه کرده تو وجودم

اگه امروز كه شدی تو ؛ سياه پوش روی گورم

بدون اينو نازنينم ؛ نارفيقی رسم عشق نيست

بدون که راستی راستی ؛ روزی عاشق تو بودم

-------------

بچه هاامشب میخوان سالگردازدواج مامان بزرگ بابابزرگموبگیرن جشنوانداختن خونه ما

الابگردم کلی اتاق بستم تازه خاله ایناکیک سفارش دادن دایی شام سفارش داده آخی هنوزخودشون خبرندارن قراره ساعت ۸شب بیاریمشون خونه ما حالااگه شدعکساشومیزارم

 

وای چهلودومین سالگردازدواجشونه

--------------------------

بچه ها یعنی ماهم پیربشیم بچه هامون اینارویادشون هست؟

فردا۸شب حرکتمه بابامامان ایناهو بابابزرگ اینا میریم مشهد

---

دلم براامام رضام خیلی تنگ شده خیلی

براهمتون دعامی کنم

نسرین

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 20:12 توسط الهام و نســـــــــرین| |

خدایا من بهترین زندگی رو دارم هرچند حضورش رو حس میکنم و نمیبینم...

خدایا عاشقتم که حرصم نمیدی...

خدایا عاشقتم که گفتی اگه ۱۰۰ بارم توبه شکستی بازآ..

خدایا من همه داده ها و نداده هات رو دوست دارم.

خدایا ممنون که سخت ترین راه ها رو جلو پام میذاری...

خدیا ممنون که شبا وقتی خواب ترسناک میبینم تسکینم میدی...

خدایا شکرت که هروقتی یه جاییم درد میگیره و این ینی هنوز زنده ام.

---------------------

رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم


تو گلزارشهدا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه

ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟

میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم



برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ

اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم

داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم



به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد
!!!!!!


رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟

میگه برا کباب؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه


مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس

اینم اززندگیه مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایابازم شکرت

نسررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررین

اوووووووووووووووی چقده نظرنمیدین دوسام کوووووووجان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 1:14 توسط الهام و نســـــــــرین| |

 


گاهی یک فکر

گاهی یک خیال...واهی

آرامت می کند...فقط برای ثانیه ای نه بیشتر

همان هم ...

اما نه!

گاهی یک فکر


گاهی یک خیال .... واهی


عطشانت می کند....برای اینکه واهی نباشد

ای کاش واقعیت به اندازه این خیال پردازی ها شیرین بود


.

یک قدم تا دل من راهی نیست
.
.
.
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی!!!
و تو خاموشی کرده ای پیشه...من سماجت
...تو یک چند! من همیشه...
.
((( الابذکرالله تطمئن القلوب )))
با یاد خداست که دلها آرام میگیرد

------------------

سلام من ازسوریه برگشتم جاتون خالی خیلی خوب بود هیچ جامثه حرم حضرت رقیه نمی شد بچه ها

کلی ازحرم حضرت زینب و رقیه عکس گرفتم اگه خواستین بگین تاتووبلاگ بزارم

پنجشنبه هفته بعددارم میرم مشهدبدجوردلم براامام رضام تنگ شده بدجور

امسال قرارنبودبریم چون هنوزتازه ازسوریه برگشتیم ولی خوده امام رضام طلبیدمون

راسش من ازبچگی هرسال مشهدورفتم هرسال .

دیشب به این نتیجه رسیدم خیلی خوشبختم خیلی خونواده ی خوبی دارم خداخیلی دوسم داره خیلی

کمک می کنه

خدایا هزاربارشکرت شکرت خدایه بزرگه من

------------

بچه هاچقدزودگذشت امسال بایدبرم پیش دانشگاهی چه زوددارم بزرگ میشم چه زود دارم به مرگ

نزدیک میشم ۴تیرتولدم بود سوریه بودم نمازصب بود رفتیم حرم حضرت رقیه کلی دعاهو آرزوکردم

بهترین تولدم بودبچه ها

---------------------------------

دلم گرفته آخه هیچی درس نمیخونم حسابی ارادم سست شده دیگه یادم رفته این همه سال درس

خوندم تا به این سن برسم براهدفم درس خوندم ولی امسال دارم این همه سالوخراب

میکنم

خدایابازم جزخودت هیچکی نمی تونه کمکم کنه

کمکم کن خدایاخدایه خوبم

----------------

آهای الهامی ازکتابخونه زنگم زدن زنه میخاست باچوب ازپشت تلفن دنبالم کنه

من که چسبیده بودم سینه دیوار.داشتم خاک میغلتیدم ازخنده

بخداپاشوبچه بریم کتاباروپس بدیم دخمل منتظرتما اوی هرچی دیرتربیای دمه کتابخونه

کتابارومیدم به توهاخودمم الفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرار

---------------------------------------------

دوشتون دارم

نسرین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 0:59 توسط الهام و نســـــــــرین| |

ازم خواست که ببخشمش رفتم جلوی آینه ایستادم.....زل زدم به عکس خودم و آروم گفتم می بخشمت اما آینه خندید به اشکام.... خدا هم به دروغم.....
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 7:10 توسط الهام و نســـــــــرین| |

 

                                                                                 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنن

---------------------

سلام دوس جونای من

سلام به رویه ماهه همتون

بالاخره امتحانای نهاییم تموم شد

دارم میرم سوریه فردا ساعت۹شب پروازه.

دلم ازهمه ی دنیابرایکی خیلی تنگ میشه اون یکیم خودش میدونه کیه

الهامی مواظب خودت باشیا

دوست دارم

راسی یکشنبه هفته دیگه برمیگردیم درست اون روزم روزه تولدمه

خداروشکرش که امسال تولدم سوریه ام

دلم میخادتوحرم حضرت رقیه هرچی آرذودارم بکنم

آخه میگن آرزویه آدماتوروزه تولدشون برآورده میشه

بچه هاکاری باری؟

دوستون دارم

بعدشم براهمتون دعامیکنم

خدافظ

نسرین

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 22:20 توسط الهام و نســـــــــرین| |

 
 
 
 
 
 استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم. استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

-----------------------------

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاریتو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشییییییییییییییییییییییییییی

به این آسونی...

(که چی مثلا؟مخاطب کی بود الان؟)

- - - -- - - - - - -

الهامی یکشنبه میرم سوریه کلی دلم تنگ شده برات امروز قراره ببینمت بریم کتابخونه

نمیدونی که چقده دیلماتنگت شده

راسی الهامی واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دوست دارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 0:30 توسط الهام و نســـــــــرین| |

الهامی بالاخره اینترنتم وصل شد

آخ کجایی خانومم"؟این هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادلم برات تنگ شده

 

پس فرداامتحان فیزیک داریم اوخ هنوز کتابم تموم نشده

 

دورت بگدم دوشت دالم

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 0:18 توسط الهام و نســـــــــرین| |

من هم خونه تو ول کن، با وجود من وداع کن

دارم از این خونه می رم، تو فقط منو دعا کن

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

یا بمون منم بمونم،یا بذار نیستی نباشم

لااقل اشکامو پاک کن، زشته اینجوری جدا شم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

بعد رفتنم از اینجا، زندگی از هم می پاشه

دروهمسایه به طعنه، می گن جاش خالی نباشه

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

راستی عکسم رو دیواره،اونم از خودت جدا کن

اگه دلتنگ شدی روزی، درو دیوارو نگاه کن

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

یادگاری ندارم که مبادا جا بذارم

جلوموبگیر بمونم،آخه من جایی ندارم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

کاش می شد فقط یه هفته،دیگه با من

به قول خودت روزا رو پیش من هدر می کردی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

مگه می شه وقتی نیستم چشماشو رو هم بذاره؟

واسه من خبر میارن که فلانی بی قراره

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

یعنی الآن تو خیابون،داره دنبالم می گرده؟

باز خیالاتی شدم من، این خیابونا چه سرده!!

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

انگار جدی جدی بی تو،یه فقیر کوچه گردم

با اینکه رفتم ولی باز بگی برگرد برمی گردم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

به خدااااقسم که بی تو، یه فقیر کوچه گردم

گرچه مغرورم ولی تو، بگی برگرد برمی گردم...

الهام

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 1:14 توسط الهام و نســـــــــرین| |

 آهای دانشجوها اینو بخونین حالشو ببرین:

 (یک داستان جالب از بولتن جشنواره دانشجویی اصفهان)

 شنبه: همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرجا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت: «ببخشید»

من که می دونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن برد کرد. آره دقیقاً می دونم منظورش چیه. اون میخواد زنه من بشه.!!

بچه ها می گفتن اسمش مریمه.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

 

یکشنبه: امروز ساعت 9 به دانشگاه رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتنو می خندیدن. تازه به من گفت: «ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین». من که می دونستم منظورش چی بود، اسمش رو می دونستم، اسمش نرگسه.

مثله روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش، راستیتش منم از اون بدم نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم.

 

دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست. من که می دونم منظورش چی بود، حتماً مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستیتش منم از مینا بدم نمیاد

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم.

 

سه شنبه: امروز اصلاً روز خوبی نبود، نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی از من پرسید: «آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟».

من که می دونم منظورش چیه، ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود، احتمالاً استقلالیه!!

وقتی جریان را به دوستم گفتم، به من گفت: «ای بابا! بدبخت منظوری نداشته». ولی من می دونم ، رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش میشه! حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم!!

 

چهارشنبه: امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدن. یکی از دخترای اردو از من پرسید: «ببخشید آقا، دانشکده پرستاری کجاست؟». من که می دونستم منظورش چیه، اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده، حیف اسمشو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره، از عشق من پیر میشه.!

 

پنجشنبه: یکی از دوستای هم دانشکده ایم بنام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه! میخواد که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، عمراً اگه قبول کنم.

 

جمعه: امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسیه بزرگ خودم رو می دیدم.عجب شکوه و عظمتی بود، داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو می کردم که ... مادرم یهو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید: «ببخشید آقا صف دوتایی ها کدومه؟» من که میدونم منظورش چی بود، اما عمراً باهاش ازدواج کنم!

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد.

شنبه: امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بیافتم که مادرم گفت: نمی خواد دانشگاه بری، امروز جواب نوار مغزت آماده است، برو از بیمارستان بگیر.

راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، مردم میگن من مشکل روانی دارم!!!!

وقتی به بیمارستان رسیدم، از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم، به من گفت: «آقا لطفاً چند دقیقه صبر کنید». من که میدونستم منظورش چیه ...

چطور بود؟ خوشتون اومد؟ منکه میدونستم خوشتون میاد!! (راستی حتماً نظر بدین)

الهام

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 1:12 توسط الهام و نســـــــــرین| |

 
اشتباه گرفتم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comصدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

الهام

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 5:58 توسط الهام و نســـــــــرین| |

معني عشق در نگاه مادر است

هر چه دارم از دعاي مادر است

در ميان اختران آسمان

اختر رخشان صفاي مادر است

آرزوها در پي هم مي روند

آرزوي من رضاي مادر است

گر كه بي وفاي باشد رسم روزگار

رسم خوبش در وفاي مادر است

قلب من با نام مادر مي تپد

چون كه اين قلب سراي مادر است

مادر از هر گوهري بالاتر است

از همه برتر خداي مادر است

اين جهان با نام مادر جان گرفت

هرچه هستي هست براي مادر است

عشق مادر چون گوهر با ارزش است

چون بهشت هم زير پاي مادر است

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:55 توسط | |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
» من اوووووووووووووووووومدما

Design By : RoozGozar.com