تبليغاتX
ミایستگاه صلواتی دختراو پسرای باحال دنیاミ


ミایستگاه صلواتی دختراو پسرای باحال دنیاミ

مرکز بین المللی پخش عناوین باحال برای بچه های باحال

سلااااااااااااااااااااااااام

چندروزدیگه عیدمیشه هاخریدای عیدتون روکردید

پیشاپیش عیدتون مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:21 توسط الهام و نســـــــــرین| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:17 توسط الهام و نســـــــــرین| |

آرزو دارم گرمی دستاتو حس کنم

در آغوش گرمت قرار بگیرم

و از ته دلم فریاد بکشم:

كه خيلي دوستت داشتم

ولی مهمترین آرزوم می دونی چیه؟

بهترین آرزوی من اینه که تو به آرزوهات برسی

پس تلاش خودتو بكن كه حداقل اينجوري براي دقيقه ي خوشحالم كني

 به هنگام غروب غمگین دستهایم را

به مخمل نیلگون آسمان خواهم کشاند

و خورشید را به جشن ستاره ها خواهم برد

و به دریا خواهم گفت:

با من مهربان باش
!

و با چوب بلند زیتون بر شن های

ساحل خواهم نوشت که


خوب من دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 2:1 توسط الهام و نســـــــــرین| |

شعر ی زیبا

 

من به درماندگي صخره و سنگ    


من به سرگشتگي آهوي دشت


من به آوارگي ابر و نسيم


من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي


گيسوان تو به يادم مي آيد


من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي


من به تنهايي خود مي مانم


شعر چشمان تو را مي خوانم


چشم تو ، چشمة شوق


چشم تو ژرف ترين راز وجود


برگ بيد است كه با زمزمة جاري باد


تن به وارستن عمر ابدي مي سپُرد


تو تماشا كن، به بهاري ديگر


پاورچين پاورچين


از دل تاريكي مي گذرد و تو در خوابي


و پرستوها در خوابند


نه بهاري ديگر ، نه ياري ديگر ، حيف


اما من و تو ، دور از هم مي پوسيم


غمم از وحشت پوسيدن نيست


غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است


ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست


از سر اين نام ، اين صحرا، اين دريا، پر خواهم زد


خواهم مرد ، غم تو، اين غم شيرين را با خود خواهم برد

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 3:59 توسط الهام و نســـــــــرین| |

عروسک های کریستالی

 

The image “http://www.swarovski.com/is-bin/intershop.static/WFS/SCO-Media-Site/-/-//publicimages/CG/B2C/PROD/240/905386W240.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://www.swarovski.com/is-bin/intershop.static/WFS/SCO-Media-Site/-/-//publicimages/CG/B2C/PROD/240/842934W240.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

http://www.swarovski.com/is-bin/intershop.static/WFS/SCO-Media-Site/-/-//publicimages/CG/B2C/PROD/240/884451W240.jpg

The image “http://www.swarovski.com/is-bin/intershop.static/WFS/SCO-Media-Site/-/-//publicimages/CG/B2C/PROD/240/842936W240.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://www.swarovski.com/is-bin/intershop.static/WFS/SCO-Media-Site/-/-//publicimages/CG/B2C/PROD/240/842933W240.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://www.swarovski.com/is-bin/intershop.static/WFS/SCO-Media-Site/-/-//publicimages/CG/B2C/PROD/240/905788W240.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 جواهرات کریستالی

www.dokhtarooneh.com مجله دخترونه

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 3:48 توسط الهام و نســـــــــرین| |

 

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 3:45 توسط الهام و نســـــــــرین| |

عاقبت سهمیه بندی بنزین
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 3:38 توسط الهام و نســـــــــرین| |

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو بمن گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

کشت.

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:20 توسط الهام و نســـــــــرین| |

چه طوری بگم دوستت دارم

زندگی را دوست دارم 

 

              اما نه در قفس

 

   بوسه را دوست دارم 

 

              اما نه روی هوس

 

  تو را دوست دارم  

 

            

       تا آخرین نفس

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 3:14 توسط الهام و نســـــــــرین| |

شبي به خوابت مي آيم ... آرام در كنارت مي نشينم پا بر زمين مي فشارم و از سينه ام خود را بالا ميكشم و آرام بر لبانت بوسه ميزنم و شبي ديگر آرام تر به كنارت مي آيم ... تو را در بغلم مي فشارم و با خود نجوا ميكنم كه دوستت دارم و شبي ديگر آرام تر از هميشه در كنارت جان مي سپارم

 

گفته بودي كه طبيب دل هر بيماري
پس طبيب دل من باش كه بيمار تواَم

 

من به درماندگي صخره و سنگ
من به سرگشتگي آهوي دشت
من به آوارگي ابر و نسيم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي
من به تنهايي خود مي مانم
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو ، چشمة شوق
چشم تو ژرف ترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمة جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپُرد
تو تماشا كن، به بهاري ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذرد و تو در خوابي
و پرستوها در خوابند
نه بهاري ديگر ، نه ياري ديگر ، حيف
اما من و تو ، دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو در اين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين نام ، اين صحرا، اين دريا، پر خواهم زد
خواهم مرد ، غم تو، اين غم شيرين را با خود خواهم برد

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:57 توسط الهام و نســـــــــرین| |

مي دونستي اشك گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر كسي مي توني هديه كني اما اشك رو فقط براي كسي مي ريزي كه نمي خواي از دستش بدي .

 


آرزومه كه يه روز، تو كلبه ي قشنگمون يه شب صاف مهتابي، با ديواراي عنابي
دست بكشم رو گونه هات ، خيره بشم به اون چشات
حس كنم كنارمي ، تو آغوش گرم مني
سرت رو شونه هام باشه ، دستات توي دستام باشه
نگات تو چشم من باشه ، لبات روي لبهام باشه
از عشق هم گر بگيريم ، از امروزو فردا بگيم
با اين دلهاي پاكمون ، يه جشن كوچك بگيريم
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:48 توسط الهام و نســـــــــرین| |

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت

 گفتم: مگه مي توني ؟

گفت : آره سخت نيست ، آسونه

گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه

!!!....يه خنجر برداشت

گفتم: اين چيه ؟
...گفت : هيسسسسس  
ساکت شدم 
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي

 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوست دارم ديوونه

اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم اما هنوز زخم خنجرش

يادگاري  رو قلبم مونده

آنجا که تورارهگذری نیست مرا          جزدوری تو غمی دگرنیست مرا

خواهم که به جانب توپروازکنم            اماچه کنم بال وپری نیست مرا

عشق ایستادن زیرباران وخیس شدن باهم نیست 

عشق آنست که یکی برای دیگری چترشود

                                          .......اوهیچ وقت نداندکه چراخیس نشد 

کاشانه نه آنست که جمشید بنا کرد                 ویرانه نه آنست که چنگیزفروریخت

ویرانه دل ماست که باگوشه چشمت               صدساله بناکردیم ویکباره فروریخت

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام               خارم ولی به سایه گل آرمیده ام

ای  سرو پا  بسته به  آزادگی  مناز             آزاده منم که ازهمه عالم بریده ام

وقتی گریه کردیم گفتند:بچه است                            وقتی خندیدیم گفتند:دیونه است

وقتی جدی بودیم گفتند:مغروره                               وقتی شوخی کردیم گفتند:سنگین باش

وقتی سنگین بودیم گفتند:افسرده است                        وقتی حرف زدیم گفتند:پرحرفه

وقتی ساکت شدیم گفتند:عاشقه                                حالا که عاشقیم میگن:اشتباهه

نمیدانم تاکدامین طلوع خواهم ماند ودرکدامین غروب خواهم رفت

..............اما دوست دارم تالحظه بودن تورادوست بدارم

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:44 توسط الهام و نســـــــــرین| |

آنگاه كه چشمانم او را دید
و آنروز پنداشتم بسیار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس
نمی دانستم كه احساسی است كه باید بگذرد و باید می گذشت، اما نرفت!!! و
همانروز كه روح و احساس حقیر خود را در بندِ نگاه و شخصیتش احساس كردم
دل و قلبم هم رفت و دیگر باز نگشت
گر چه نداشتمش ولی وجودی حقیر ، توان گریز از او نداشت
و همانروز ، كه پنداشتم كه با او دیگر بغضی نخواهم داشت ... و نه آهی خواهد بود و نه اشكی
افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمایه حقیر ..، به مانند جویی است كه خواهد رفت و باز گشتی برایش نیست
آنروز ندانستم كه وقتی با هم باشیم ، تنهاییم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از دیروز ها خواهم بود
ولی اینك خوب می دانم
كه هستم من؛ اسیری در بند
نگارنده ای در حبس
و نا امید و گریان و بغض آلود
محروم ز هر بود و نبودِ خویشتن گشته ام
قلم پر از احساسم خشكید و شكست
قلبی یخ بست
دستانی كه می لرزند
هدیه او خواهند بود و چشمانی پر از اشك و گلویی پر از بغض
در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
كاش همان روز می دانستم
كاش آنروز می دانستم چیزی كه دیگر در این دنیا مدفون گشته است...
كمی سخاوت و مهربانی و آزادی است
كاش می دانستم كه نامردی در همگان هست
استثنایی وجود نخواهد داشت
كاش می دانستم آنچه فراوان است؛ نامردی و نا عدلی است
ولی افسوس كه ندانستم

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:41 توسط الهام و نســـــــــرین| |

گفتگوی عاشق و معشوق

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...

کمکم کن تا پیش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم.

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:38 توسط الهام و نســـــــــرین| |

دختر ميخوای يا پسر؟؟؟؟تا آخرش بخون
 

دختر می خواهید یا پسر؟؟!!

روزنامه ها این خبر را با آب و تاب بسیاری تیتر زدند، داشتم فکر

 میکردم اگر جنسیت را به میل خودمان انتخاب کنیم چه اتفاقی می افتد؟ 

پسر : پسرها معمولا خیلی باهوش به دنیا نمی آیند ، تا سه سالگی اتاق

 پذیرایی را با دستشویی اشتباه می گیرند ، البته در شش سالگی موفق

 به رفع این عیب شده و کارشان را در اتاق خواب انجام می دهند ، در

 هفت سالگی به مدرسه می روند و آنجا هم تنها چند فحش و بد و بیراه

یاد میگیرند ، سیزده سال نشده ژیلت بابا را کش می روند و روی

صورتشان میکشند ، در پانزده سالگی عاشق می شوند و به بروس لی

 و جت لی عشق می ورزند ، در هجده سالگی باید بیست میلیون

 برایشان هزینه کرد تا آنها با سرافرازی در رشته ی آبیاری گیاهان

دریایی در دانشگاه آزاد واحد کویر لوت مرکزی قبول شوند ، در این

مرحله آنها با پشتکار ستودنی و هزینه ی 33 میلیون تومان دیگر

موفق می شوند بعد از نه سال با مدرک معادل کاردانی فارغ التحصیل

شوند ، در این مدت او شش بار عاشق شده و شما باید سیزده بار برای

 خواستگاری به اقصی نقاط کشور سفر کنید و...... می بینید که اصلا پسر دار شدن به صرفه نیست !!!!

 

دختر : آنها از همان ماه های اول زندگیتان را از شما میگیرند ، مدام

ناز و عشوه و کرشمه می کنند ، در دو سالگی عاشق عروسک می

شوند ، در هفت سالگی عاشق معلمشان می شوند ، هر روز به دلایل

نامعلومی لوازم آرایشی همسرتان گم شده و به صورت کاملا اتفاقی در

کیف دخترتان پیدا می شود در هفده سالگی موفق می شوند کلاس های

شنا ، موسیقی ( حتما گیتار ) ، گلدوزی ، منجوق دوزی، کیک پزی ،

ایروبیک ، یوگا و.... را نیمه کاره رها کنند و شما 42 میلیون شهریه

بیخودی می پردازید . دندتان نرم!! دختر می خواستید ؟ اما لبخند بزنید

چون حالا دیگر نقاشی تان خیلی خوب شده و لوازم آرایشی همسرتان 

 هم گم نمی شود ، در نوزده سالگی احساس می کنند کسی آنها را درک

 نمی کند  ، در بیست و سه سالگی تنها می خواهند با مردی که ستاره

ی سینما ، پولدار ، خوشتیپ و با کلاس باشد ازدواج کنند ، در 29

سالگی پولدار و خوشتیپ باشد کافیست ، در سی و سه سالگی پولدار

باشد کافیست ، در 40 سالگی با معرفت باشد کافیست و .... شما از

دست او ، تا این سن ، سه بار خودتان را آتش زده اید و از دیگران

خواسته اید که با کلنگ خاموشتان کنند !

 

 

حالا دختر می خواهید یا پسر؟؟؟!!! وای

 

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 7:33 توسط الهام و نســـــــــرین| |

01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...


نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:29 توسط الهام و نســـــــــرین| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس