محاکمه عشق جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل وعشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود(یعنی فراموشی).قلب تقاضای عفو عشق را داشت.ولی همه اعضا با او مخالف بودند.قلب شروع کرد به طرفداری از عشق : آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اون را داشتی ،ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی،ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او می سوختی،دست ها با شما هستم که در آرزوی گرفتن دست های او زندگی می کردید،و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید،حالا چه شده که این چنین با اون مخالفید؟؟؟؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.تنها عقل،قلب و عشق در جلسه ماندند.عقل گفت: دیدی قلب،همه از عشق تو بی زارند، ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از اون حمایت می کنی؟؟؟!!!!!! قلب لبخند زد وگفت:من بدون وجود عشق قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرا می کنم و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم!!! پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.(بنازم به معرفت قلب)
نسرین
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت
22:51 توسط الهام و نســـــــــرین| |